حدود شش سال پیش بود، ترم چهار کارشناسی بودم فکر کنم وقتی بعد از تموم شدن کلاس از دانشگاه ساوه راه افتادم به سمت قم، بعد از رسیدن در گرمای شترکُش منتظر ماشین بودم که من رو تا یه مسیری ببره که برم به سمت بهشت پدری

خسته و کوفته و درمانده و کلافه ایستاده بودم به انتظار که دیدم یک مردی با موتوری خسته و نالون که انگار قطعاتش رو با طناب به هم چسبونده بودن نگهداشت جلوتر، یک ساک مشکی غذا هم از فرمونش آویزون بود، مردی چهل ساله با موهای پریشون و شونه نکرده با عینکی بافرم کلفت یک پیراهن و شلوار ساده و باکفش هایی قدیمی برگشت یه نگاه منو انداخت انگار خودشم مثل موتورش خسته بود، گفت: ” خونه میری؟ “

تازه از اون صدای قشنگ و سادش متوجه شدم که بعله ، پسردایی خودمه که مدتی برای کار از روستا به قم سفر کرده بود و داشت از کارخونه برمیگشت که بره خونش، خیلی خوشحال بودم که میخواد منو برسونه خونه اما هنوز خستگی تو بدنم بود و حال و هوام پَکَر بود ، نشستم ترکش و رفتیم به سمت خونه ما

مکالمه بین من(هادی) و پسرداییم(عباس) رو موتورِخسته اما وفادارش

_ عباس: از کجا میای؟
_ من: هِی، از دانشگاه خراب شده
_ عباس: چرا خراب شده ؟
_ من: خسته شدم از پس این راه و رفتم و اومدم و آخرشم معلوم نیست به کارمون بیاد یا نیاد، یعنی میشه تموم شه راحت شیم.
_ عباس: تموم میشه ولی راحت نمیشی
_ من : چرا اگه تموم شه راحت میشم
_ عباس: “میگم تموم نمیشه چون آدم تا وقتی میرسه مدرسه میگه یعنی میشه تموم شه بریم دانشگاه راحت شیم از مدرسه بعد که میره دانشگاه میگه یعنی میشه تموم شه این دانشگاه راحت شیم از درس بعد از دانشگاه میره سربازی وتازه میگه خدایا اینجا دیگه کجاست یعنی میشه تموم شه این سربازی راحت شیم از توسری خوری بعد از اون دنبال کار میگرده و میگه یعنی میشه یه کار خوب پیدا کنیم و تموم شه این بیکاری و این چرخه مدام تا آخر عمر تکرار میشه واسه ازدواج ، فرزنداری ، خونه و … پس هادی جان هیچوقت تو زندگی به این فکر نکن که راحت میشی زندگی همینه تا آخر عمر باید کار کنی تا سرپا بمونی و این شرایط واسه همه هست پس برو دانشگاه و حالشو ببر”

این مکالمه برای شش سال پیش هست و اون موقع من کاملا از نظر جسمی و ذهنی خسته بودم اما به قدری حرف پسرداییم تاثیرگذار بود که تا همین لحظه خوب یادم مونده

واقعا این نصیحت برای من انگار یه پند بزرگ بود

متنم انگار یه تک بیتی ناب که حرف رو تایید کنه کم داره

پ ن : الان پسرداییم برگشته روستا و زندگی ساده روستایی رو در پیش گرفته